تبليغاتX
سرنوشت

سرنوشت

مسافر ....

دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.
و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را.

مسافر از اتوبوس
پياده شد:
"چه آسمان تميزي!"
و امتداد خيابان غربت او را برد.

غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."

نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداري اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.

- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
- هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!

حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.

"اتاق خلوت پاكي است.
براي فكر ، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم."
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست :
"هنوز در سفرم .
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزار ها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم.
مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟

و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
همين.

كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟
و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند ؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
چه چيز پلك ترا مي فشرد،
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دارز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد.
و در مصاحبه باد و شيرواني ها
اشاره ها به سر آغاز هوش بر ميگشت.
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به "جاجرود" خروشان نگاه مي كردي ،
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز تار سارها درو كردند ؟
و فصل ؟ فصل درو بود.
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود:
حيات ، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" است.

نگاه مي كردي :
ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.

به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
نگاه مي كردي ،
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.

ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي ، انگار هوشياري خواب ،
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم.
"و نيز"، يادت هست،
و روي ترعه آرام ؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشور ديده مي شد
تكان قايق ، ذهن ترا تكاني داد:
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست .
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.


كجاست سنگ رنوس ؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست ان دست هاي ساده غربت اثر گذاشته بود :
"به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي."

شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد:
من از سياحت در يك حماسه مي آيم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.

سفر مرا به باغ در چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد،
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.

و بار دگر ، در زير آسمان "مزامير"،
در آن سفر كه لب رودخانه "بابل"
به هوش آمدم،
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم ، صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند.

و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش "ارمياي نبي"
اشاره مي كردند.
و من بلند بلند
"كتاب جامعه" مي خواندم.
و چند زارع لبناني
كه زير سدر كهن سالي
نشسته بودند
مركبات درختان خويش را در ذهن
شماره مي كردند.

كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط "لوح حمورابي"
نگاه مي كردند.

و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را
مرور مي كردم.

سفر پر از سيلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد.
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب ،
شيارهاي غريزه، و سايه هاي مجال
كنار هم بودند.
ميان راه سفر، از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد.
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن "جت" ها را
نگاه مي كردند
و كودكان پي پرپرچه ها روان بودند،
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند.
و راه دور سفر ، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،
به غربت تر يك جوي مي پيوست،
به برق ساكت يك فلس،
به آشنايي يك لحن،
به بيكراني يك رنگ.

سفر مرا به زمين هاي استوايي برد.
و زير سايه آن "بانيان" سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش،و تنها، و سر به زير،و سخت.

من از مصاحبت آفتاب مي آيم،
كجاست سايه؟

ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي آيد
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
و به حال بيهوشي است.
در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.
هنوز جنگل ، ابعاد بي شمار خودش را
نمي شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است.

صداي همهمه مي آيد.
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند،
فقط به من.
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
وگوشواره عرفان نشان تبت را
براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده "سرنات" شرح داده ام.
به دوش من بگذار اي سرود صبح "ودا" ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمي گفتارم.
و اي تمام درختان زينت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد،
به اين مسافر تنها،كه از سياحت اطراف "طور" مي آيد
و از حرارت "تكليم" در تب و تاب است.

ولي مكالمه ، يك روز ، محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شكوه شاه پركهاي انتشار حواس
سپيد خواهد كرد

براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!

ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت.
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر
كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلك تر اوست.
هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها
بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه.
هنوز تاجز يزدي ، كنار "جاده ادويه"
به بوي امتعه هند مي رود از هوش.
و در كرانه "هامون"، هنوز مي شنوي :
- بدي تمام زمين را فرا گرفت.
- هزار سال گذشت،
- صداي آب تني كردني به گوش نيامد
و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد.

و نيمه راه سفر، روي ساحل "جمنا"
نشسته بودم
و عكس "تاج محل" را در آب
نگاه مي كردم:
دوام مرمري لحظه هاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ.
ببين، دو بال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند.
جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست.
بيا، و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است:
حيات ضربه آرامي است
به تخته سنگ "مگار"

و در مسير سفر مرغ هاي "باغ نشاط"
غبار تجربه را از نگاه من شستند،
به من سلامت يك سرو را نشان دادند.
و من عبادت احساس را،
و به پاس روشني حال،
كنار "تال" نشستم، و گرم زمزمه كردم.

عبور بايد كرد
و هم نورد افق هاي دور بايد شد
و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.
عبور بايد كرد
و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.

من از كنار تغزل عبور مي كردم
و موسم بركت بود و زير پاي من ارقام شن لگد مي شد.
زني شنيد،
كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل.
در ابتداي خودش بود
و دست بدوي او شبنم دقايق را
به نرمي از تن احساس مرگ برمي چيد.
من ايستادم.
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخير خوابها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب را به تن ذهن
شماره مي كردم:
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال مي كرديم
ميان متن اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.

در ابتداي خطير گياه ها بوديم
كه چشم زن به من افتاد:
صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد
عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي.
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
شنيده بودم.
- كجاست جشن خطوط؟
- نگاه كن به تموج ، به انتشار تن من.
- من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟
- و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سوح عطش كن.
- كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟
- و در تراكم زيباي دست ها، يك روز،
صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.
- ودر كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيم
و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟
- جرقه هاي محال از وجود بر مي خاست.
- كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و نا پديدتر از راه يك پرنده به مرگ؟
- و در مكالمه جسم ها مسير سپيدار
چقدر روشن بود !
- كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟

عبور بايد كرد .
صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.
و من مسافرم ، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور "هيچ" ملايم را
به من نشان بدهيد."
+ نوشته شده در  جمعه 3 اردیبهشت1389ساعت   توسط مینا 

پيغام ماهيها ....

رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهيان مي گفتند:
"هيچ تقصير درختان نيست."
ظهر دم كرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد.

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت ،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است.

باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي رفتم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 فروردین1389ساعت   توسط مینا 

کویر ....

 

من غریبم روی این زمین داغ

من اسیرم توی دستهای کویر

من دچارم به تن ثانیه ها

لحظه هام می گذره اما خیلی دیر

 

در کوچه پس کوچه های خیال میان اندوه و رویا قدم می زنم .... مات و مبهوت به اطراف می نگرم .... بغضی شکسته راه گلویم را بسته است .... همانند گلی غریب در دل کویر گم شده ام .... در خود می سوزم و دم نمی زنم و امید به آن دارم باران خوشبختی ببارد ....

خسته ام ....

خسته ام از تابش آفتاب و نور .... خسته ام از هرم گرما و عطش .... خسته ام از علف های هرز و زرد .... خسته ام از ریشه از راه دور .... خسته ام از تمامی رویاهای بد .... خسته ام .... خسته ....

گاه با خود می اندیشم ....

می اندیشم کاش سیب مرا فریب نمی داد .... کاش خارها در همسایگی گل های سرخ زندگی نمی کردند.... کاش ماه در قلب کوچکم جای می گرفت .... کاش دست های من و عشق به هم می رسید و ای کاش اجازه نمی دادم بادهای وحشی خواب آرام مرا بشکنند و ریشه ام را به این زمین خشک و داغ غل و زنجیر کنند ....

چشم در راهم ....

چشم در راه قطره ای باران .... بارانی که ببارد و گرما و عطش را از تن خسته ام بزداید و نسیمی خنک را به اندامم عرضه کند و مرا از این جا به دشتی سر سبز  ببرد تا رودخانه ای شوم شفاف و زلال و از میان جنگل های انبوه بگذرم و سنگریزه ها و صدف ها را به ساحل هدیه دهم تا آواز سرور و شادی ام را ساکنان سیارات دیگر هم بشنوند و گواهی دهند چقدر شادم ....

+ نوشته شده در  شنبه 10 بهمن1388ساعت   توسط مینا 

زندگی سفری بیش نیست ....

 

 در گوشه ای در کنج دیوار نشسته ام و می اندیشم .... به سال های گذشته .... روزی اینجا خانه ام بود و حال مسافری بیش نیستم .... مسافری که چمدان هایش هر لحظه آماده تر می شود برای سفر ....!

 

مسافری که به یاد کودکی , خود را در آغوش گرم مادرجای می دهدو قطره ای اشک گونه اش را تر می کند  .... مسافری که به یاد کودکی , تکیه به دست های همچون کوه پدر می دهد و تمامی ترس و نگرانی هایش را در آن جای می گذارد .... کودکی که نمی داند او نیز مسافر است .... مسافر راه زندگی .... مسافری که کوله بارش گاه سنگین و ثقیل و گاه کوچک و سبک .... او نمی داند زندگی  سفری بیش نیست .... سفری گاه شیرین و شاد و گاه تلخ و ملال آور  ....  حاصل و دسترنج این سفر تنها خاطراتی بیش نیست  .... خاطراتی که همچون تصاویری روشن و آشکار در روح و جان انسان ها باقی می ماند .... خاطراتی که با به یاد آوردن آن ها گاه لبخندی در گوشه لب  و گاه اشکی در گوشه چشم نقش می بندد و خود نمایی می کند .... گاه خاطرات کابوسی بیش نیست  که آدمی سعی بر آن دارد از روح و جان خود محو گرداند و تمامی  آن را به فراموشی بسپارد ....!

 

زندگی سفری بیش نیست .... گاه خود را همچون پرنده ای مهاجر می بینم که به هر سو و هر نقطه ای پر می کشد به قصد یافتن  آرامش  و پناهگاهی امن .... اما او نمی داند در سفر آرامش بیشتری نهفته است .... او در غربت به یاد وطن و آرامش آن  خود را آرام می کند  اما در وطن به یاد چه چیز می تواند  خود را آرام کند ....!؟ آن گاه است  در می یابم زمانی که آرامشی وجود ندارد در این سال ها به دنبال چه چیز می گشته ام ....!؟

 

زندگی سفری بیش نیست ....!

+ نوشته شده در  جمعه 25 دی1388ساعت   توسط مینا 

برو ....

 

به آسمان می‌نگرم به دور دست‌ها و فکری عمیق تمامی‌ ذهنم را در گیر خود کرده است ....

می‌نگرم ....

به روز‌های گذشته و آینده .... روز‌های در حال گذر ....

می‌نگرم ....

می‌نگرم که چگونه روزگار  می‌ تواند از انسانی‌ شاد و مملو از احساس ، انسانی‌ بی‌ روح و بدون هیچ گونه عشق و احساسی‌ بسازد ....

می‌نگرم ....

به روز‌های گذشته که چگونه می‌‌توانستی با کلامی این آتش  خشم را که لحظه به لحظه شعله ور تر می‌‌شد ، خاموش کنی‌ اما با بی‌ رحمی تمام گوشه ای ایستادی و خاکستر شدنم را نگریستی  .... می‌‌توانستی با کلامی این زندگی‌ رو به پایان و دست و  پا زدنم را متوقف سازی اما با لبخندی در گوشهٔ لب ایستادی و نگریستی ....ضجّه زدم ... گریستم .... به سختی روزگار را گذراندم  .... خاطرات را همان گونه که بود زنده نگاه داشتم .... با آن خاطرات زندگی‌ کردم .... اما تو ....

حال با این زندگی‌ خو گرفته‌ام .... با تنهایی .... نبودنت .... نداشتن عشق و احساس ....

زمانی‌ که رفتی‌ .....

زمانی‌ که رفتی‌ دریافتم آن آدم ساده من بودم و کسی‌ که بازندهٔ این بازی‌ بود باز هم من بودم ....

حال زمانی‌ رسیده است که می‌‌گویم چشمانم از نگاهت سیر شده و دیگر برای لحظه ای نمی‌ خواهمت .....

حال زمانی‌ رسیده است که دیگر از نبودنت نمی‌‌سوزم و غمی به دل ندارم .... دیگر چشمانم به در برای آمدنت نیست و حال می‌‌توانم بگویم ....

برو ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت   توسط مینا 

روزگار عجیبیست....

 

از جدا شدن نوشتی‌ رو تن زخمی هر برگ

گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ

به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار

تو با خنده نوشتی‌ هم قفس خدا نگهدار

رفتی‌ و مرا با انبوهی خاطره و  یاد تو بودن رها کردی ....

مرا در دنیای مملو از ظلم و ستم ترک کردی ....

مرا در دنیای که دل‌‌ها همه سنگ راه‌ها همه تاریک و سیاه تنها گذاشتی ....و من به دنبال راه فرار می‌گشتم ... ولی‌ ... در این تاریکی شب هیچ ندیدم ....

خسته‌ام ...

خسته‌ام از دویدن و تقلا کردن در کوچه‌های که همه بن بست .... خسته‌ام از تامل کردن و نتیجه نگرفتن .... خسته‌ام از این غم و فراق .... خسته‌ام از در مرداب دست و پا زدن و بیشتر فرو رفتن ... خسته‌ام .... خسته ....

خانهٔ دل‌ مرا به تسخیر خود در آوردی و من به دنبال کلید برای باز کردن و شکستن آن قفل .... اما .... نتوانستم ....خوب به یاد دارم من تو را باور کردم و از تو نیز خواستم مرا باور کنی‌ اما ....

اکنون من تو را می بینم و ترا درک می‌کنم اما دیگر نمیتوانم باورت کنم ....

روزگار عجیبیست....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت   توسط مینا 

کاش می‌‌آمد باز ....

 

وقتی‌ که بارون می‌زنه خاطره عشق منه

تنگ غروب آسمون لحظهٔ تلخ رفتنه

چشمای تو بارونیه اشکهائ من پنهونیه

دستهای ما از هم جدا غم تو دلم مهمونیه

شب‌های عشق و عاشقی شب به یاد موندنی

حرف قشنگ اون شب‌ها تو عشق اول منی‌

در زیر باران قدم می‌‌زنم .... بغضی شکسته راه گلویم را بسته است .... دلم بی‌ قراری می‌کند .... خوب میدانم او دلتنگ است .... دلتنگ تو و وجود تو .... دلتنگ قدم زدن‌هایمان در زیر باران .... آن رویا‌های قشنگ و شب‌های عاشقانه ....دلتنگ روز‌های خوش با تو بودن ....

در زیر باران قدم می‌‌زنم .... قطرات باران بر روی گونه‌های یخ زده‌ام آرام آرام می‌‌نشیند  و مرا به سوی آینده ای‌ نه چندان دور سوق می‌‌دهد .... تک تک خاطرات همانند تصویری از مقابل دیدگانم می‌گذرد و من در گذشته غرق شده‌ام ....گذشته ای‌ که جز قطرات کوچک اشک چیز دیگری را مهمان چشمانم نمی‌‌کند ....  آن گاه است که باد سیلی‌ محکمی به صورتم می‌‌کوبد   و از شدت آن گونه‌هایم می‌‌سوزد  و مرا به اجبار به زمان حال باز می‌‌گرداند و یاد آور آن می‌‌شود اکنون دیگر او نیست و در زیر باران یکه و تنها به سوی آینده ای‌ مبهم قدم بر می‌‌داری .... دست و دلم می‌‌لرزد ....زانوانم سست می‌‌شوند .... دیگر توان قدم زدن را در خود نمی‌‌بینم .... به گوشهٔ در کنج دیوار تکیه می‌‌دهم و زیر لب زمزمه می‌‌کنم ....

کاش می‌‌آمد باز ....!

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت   توسط مینا 

تولدت مبارک نازنینم ....

 

آغوشت و به غیر من به رو هیشکی وا نکن

من و از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر از عشق و خواهشم

واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر می‌کشم

من و تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

 

نگاه زیبایت دریای پر تلاطم را در دلم جاری ساخت و با آمدن و رفتن موج‌ها لحظه به لحظه عاشق و عاشق تر شدم و آغوش گرمت پناهگاه دل‌ عاشقم بود و تک تک لحظات رنگ شادی را به خود گرفته بودند و تو بهترین تعبیر برای تک تک لحظاتم بودی و حال تو نیستی‌ و من با خیال تو روز‌ها و شب‌هایم را می گذرانم و برای آمدنت لحظه شماری می‌کنم ....

می ترسم ....

ترسم از آن است روزی بیاید که برای داشتن تو دیر باشد .... دستانت در دستان دیگری باشد .... ترسم از آن است روزی به یاد تو نباشم و دلسرد تو و عشقت شوم و تمامی‌ احساسم در درون قلب کوچکم بمیرد اما می دانم عشق حقیقی‌ هر غیر ممکنی را ممکن می‌سازد و اگر عاشق باشی‌ فراق و دوری نیز شیرین می شود ....

دوستت دارم بهترینم ....

تولدت مبارک نازنینم ....

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت   توسط مینا 

روز مرد یا ( نامرد )

 

به خود قول داده بودم دیگر هیچ گاه ننویسم دیگر هیچ گاه به تو فکر نکنم و با یک سفر خاطراتت را کمرنگ و یادت را به فراموشی بسپارم اما در این سفر دریافتم عشق نیازی به چشم برای دیدن و لبانی برای سخن گفتن و دستانی برای در آغوش گرفتن ندارد بلکه لازمه عشق دل است و دیگر هیچ ....

به خوبی آموختم ....

 آموختم دوست داشتن را ....

عشق ورزیدن را ....

به فراموشی سپردن خاطرات بد و گذشتن از خطای انسان ها را ....

ندیدن زشتی های روزگار را .... اما .... هیچ گاه نتوانستم بیاموزم الفبای به فراموشی سپردن تو را .... نتوانستم بیاموزم الفبایی که بتواند تو را از خاطرم پاک کند ....

یادگیری این الفبا احتیلج به دلی از سنگ دارد .... اما .... من آموخته ام دل جایگاه عشق و دوست داشتن و محبت است و آکنده از هر نوع کینه و نفرت است .....

به فراموشی سپردن تو احتیاج به کینه و نفرت دارد .....

دلی که آکنده از آن است چطور انتظار می رود که تو و  یادت را به فراموشی بسپرد ....

دلی که شکستی به خوبی می داند امروز روز تو نیست ....

بنابراین روز مرد را بر تمامی مرد ها ( از جمله نامرد های ) ایران زمین تبریک می گویم ....

روزت مبارک رفیق نیمه راه زندگی ام ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت   توسط مینا 

خدا حافظ ....

خدا حافظ   خدا حافظ ....

چشم من همش به راهه ....

تا تو برگردی عزیزم ....

ولی‌ این همش یه خوابه ....

لحظهٔ سخت رفتن ....

دل دیگه طاقت نداره ....

اون دیگه یاری نداره ....

که بخواد واسش بباره....

می دانم که چنین نباید باشد .... نباید به تو فکر کنم حتی برای دقایق اندک .... اکنون می‌‌بایست خاطراتت کم رنگ و یادت فراموش شده باشد و در ذهنم اثری از یاد تو باقی‌ نمانده باشد .... ولی‌ ... رد پایت بر روی ساحل دلم باقی‌ مانده است و هیچ موجی نتوانست رد پایت را از بین ببرد ....دیگر کسی‌ نتوانست با کلامی‌ آرامش را به زندگی‌‌ام باز گرداند .... خیلی‌ وقت است بر ساحل دریا ی  زندگی‌‌ام قدم می‌‌زنم و پا در کنار رد پایت می‌‌گذارم و خود را در انتظار رد پای کسی‌ می‌‌بینم که روزی خانه دلش در این ساحل بود .... در کنار همین دریا .... هنوز هم به تو فکر می‌کنم .... هنوز هم با خاطرات تو زندگی‌ می‌کنم .... هنوز هم به یادت اشک در چشمانم حلقه می‌‌زند .... تمام خاطراتمان در اشک‌هایم جاریست .... نمی‌‌دانم چرا از خاطرم پاک نمی‌‌شوی  ....

تو نمی‌‌دانی....

 نمی‌‌دانی  بی‌ تو چه می‌‌کنم .... نمی‌‌دانی در نبودت چه غمی در دل دارم .... نمی‌‌دانی برای لحظهٔ دیدار چگونه پرپر میزنم .... نمی‌‌دانی .... تو هیچ نمی‌‌دانی‌ ....

سخت است عاشق کسی‌ باشی‌ که حتی  نتوانی‌ برای دقایق اندک نظاره گرش باشی‌ .... سخت است سرکوب کردن تمامی احساسات و عشق .... سخت است بی‌ تو زندگی‌ کردن .... سخت است زندگی‌ .... سخت ....

دلگیرم ....

تو مرا و دلم را در دادگاه خود با بی‌ رحمی تمام محاکمه کردی .... بدون شنیدن کلامی‌ از من و گوش فرا دادن به سخنانم .... در نظر تو من متهم بودم .... و من .... نمی‌‌دانستم این متهم خطایش چیست .... ؟! برایم حکم کردی هیچ نگفتم  .... مجازاتی بس سنگین برایم در نظر گرفتی‌ ... لب به اعتراض نگشودم و باز هیچ نگفتم ....

دلگیرم ....

دلگیرم از این زمانه از این تقدیر از این شهر سرد از خودم از تو از همه چیز .... دلگیرم ....

دلگیرم از همه آن‌های که تو را از من گرفتند ....

دیگر باید رفت بیش از این مجال برای توقف کردن در این نقطه نیست .... باید رفت .... ولی‌ .... هر زمان در هر مکان به یادت خواهم بود و وجودت را احساس خواهم کرد ....

دوستت دارم ...

خدا حافظ یگانه عشق زندگی‌‌ام ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت   توسط مینا  |